تبليغاتX
بلبـل شـیـدا

بلبـل شـیـدا

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست ... عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

 

      

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ما سوا فکندی همه سایه ی خدا را

دل اگر خدا شناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم من بخدا قسم خدا را

بخدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سر رشته ی بقا را

مگر ای سحاب رحمت تو بباری از نه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ما سوا را

برو ای گدای مسکین در خانه ی علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا

بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب !
که علم کند به عالم شهدای کربلا را

چو به دوست عهد بنند ز میان پاک بازان
چو علی که می تواند که به سر برد وفا را ؟!

نه خدا توانمش خواند ، نه بشر توانمش گفت
متحيرم چه نامم ، شه ملك لافتا را...

به دو چشم خون فشانم هله اي نسيم رحمت
كه ز كوي او غباري به من آر توتيا را

به اميد آنكه شايد برسد به خاك پايت
چه پيام ها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تويي قضاي گردان ، به دعاي مستمندان
كه ز جان ما بگردان ره آفا قضا را

چه زنم چو ناي هر دم ز نواي شوق او دم
كه لسان غيب خوشتر بنوازد اين نوا را

« همه شب در اين اميدم كه نسيم صبحگاهي
به پيام آشنايي بنوازد آشنا را »

ز نواي مرغ يا حق بشنو كه در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهريارا

" استاد شهريار "

عید غدیر سالروز تاج گذاری اسوه عدالت و منتهای عرفان امیر مومنان علی (ع) مبارک 

 

+يادگاري در یکشنبه 1388/09/15 توسط فـواد | |


هر يكي سوزد به نوعي در غم جانانه اي...

در طواف شمع ، مي‌گفت اين سخن پروانه‌اي:
سوختم زيـن آشنــايان ، اي خوشا بيگانه‌اي...

بـلـبـل از شوق گل و پـروانه از سوداي شمع
هـر يكي سوزد بـه نوعي در غـم جانانه‌اي

گر اسيـر خـط و خـالي شد دلـم عـيبم مكن
مـرغ جايي مي‌رود كـانجاست آب و دانه‌اي

تــا نـفـرمــايـي كه بـي‌پروانه‌اي در راه عشق
شمع وش پيش تو سوزم گردهي پروانه‌اي

پـــادشـه را غـرفه آبــادان و دل خـــرم چه باك
گر گـدايـي جــان دهــد در گـوشه ي ويـرانه‌اي

كي غم بنياد ويران دارد آن كس خانه نيست؟!
رو خبـر گيـر اين معاني را ز صاحب خانه‌اي

عــاقــلانــش بـاز زنــجــيــري دگر بــر پـا نهد
روزي اين زنجير از هم بگسلد ديوانه‌اي

اين جنون تنها نه مـجنون را مسلم شد بهار
باش كــز مــا هـم فتد اندر جهان افسانه‌اي

" ملك الشعرا بهار "

 اين شعر را دوست دارم. مخصوصا از زبان استاد شهير كه به قول معروف قند مكرر است. :)

+يادگاري در دوشنبه 1388/08/25 توسط فـواد | |

 
           

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد
نخواست او به من خسته بی گمان برسد!

شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد ، به ديگران برسد

چه مي كني اگر او را كه خواستي يك عمر ،
به راحتي كسي از راه ناگهان برسد...

رها كني برود ، از دلت جدا باشد
به آنكه دوست ترش داشته ، به آن برسد

رها كني بروند و دوتا پرنده شوند
خبر به دورترين نقظه ي جهان برسد

گلايه اي نكني ، بغض خويش را بخوري
كه هق هق تو مبادا به گوش شان برسد

خدا كند كه... نه ، نفرين نمي كنم ، نكند
به آنكه عاشق او بوده ام زيان برسد

خدا كند فقط اين عشق ، از سرم برود
خدا كند كه فقط زود آن زمان برسد...

" نجمه زارع "

 

پي نوشت:
زنده ياد نجمه زارع از شاعران توانا و نو ظهور معاصر بود كه در بهار عمر در يك سانحه جان به جان آفرين تسليم كرد. اين شعر يكي از معروف ترين آثار به جا مانده از وي است.

+يادگاري در چهارشنبه 1388/08/13 توسط فـواد | |


      چون رنگ رخنه در پر پروانه ميكني 

هرگاه يك نگاه به بيگانه مي كني
خون مرا دوباره به پيمانه مي كني

اي آنكه دست بر سر من ميكشي! بگو
فردا دوباره موي كه را شانه مي كني؟

گفتي به من نصيحت ديوانگان مكن
باشد ، ولي نصيحت ديوانه مي كني!

اي عشق سنگدل كه به آيينه سر زدي
در سينه ي شكسته دلان خانه مي كني؟!

بر تن چگونه پيله ببافم كه عاقبت
چون رنگ رخنه در پر پروانه مي كني...

عشق است و گفته اند كه يك قصه بيش نيست
اين قصه را به مرگ خود افسانه مي كني

" فاضل نظري "

 

+يادگاري در جمعه 1388/07/17 توسط فـواد | |


 كجاييد اي شهيدان خدايي / پرنده تر ز مرغان هوايي

دسته گل ها دسته دسته میروند از یاد ها
گریه کن ای آسمان ، در مرگ توفان زاد ها

سخت گمناميد ، اما اي شقايق سيرتان
كيسه ميدوزند با نام شما ، شياد ها

با شما هستم! ،كه فردا كاسه ي سرهايتان
خشك ميگردد براي عافيت آباد ها

غير تكرار غريبي ، هان! چه معنا ميكنيد؟
غربت خورشيد را در آخرين خرداد ها...

با تمام خويش ناليدم چو ابري بي قرار
گفتم اي باران كه ميكوبي به طبل باد ها

هان! بكوب اما به آن عاشقترين عاشق بگو:
زنده اي ، اي زنده تر از زندگي! در ياد ها...

مثل دريا ناله سر كن در شب طوفان و موج
هيچ چير اما نمي ماند مگر فرياد ها !

 

" عليرضا قزوه " ( آبان ۱۳۸۶)

 

پي نوشت:بياد شهيداني كه سرخ رفتند تا ما سبز بمانيم.
بياد رزمندگاني كه  اگر نبود اند، ايران نبود.
و بياد دسته گل هايي كه...

( هفته ي دفاع مقدس گرامي باد)

+يادگاري در دوشنبه 1388/07/06 توسط فـواد | |


     موهام روي شانه ي توفان غم رهاست

موهام روی شانه ی توفان غم رهاست
امشب شب عروسی من یا شب عزاست؟!

دارند از مقابل چشمان عاشقت
با زور میبرند مرا رو به راه راست!

دارم عروس میشوم ، این آخرین شب است
این انتهای قصه ي تلخ من و شماست

حتي طنين زلزله ويران نميكند
ديوار هاي فاصله اي را كه بين ماست

آن سيب كال ترش كه بر روي شاخه بود
اين روزها رسيده ترين ميوه ي خداست

اما به جاي باغ تو در ظرف ميوه است
اما به جاي دست تو در سردخانه هاست

آيينه شمع دان و لباس سفيد و... آه
اين پيرزن چقدر به چشمانم آشناست

روي سرش هنوز همان چادر كشي ست
دمپايي اش هنوز همانطور تابه تاست

كل ميكشند يا؟... نه! ، به شيون نشسته اند!
امشب شب عروسي من يا شب عزاست؟!

*

حالا چرا  ـ عزيز دلم! ـ بغض كرده اي؟
اين تازه روز اول و آغاز ماجراست...


 " پانته آ صفايي "


 پي نوشت:
گاهي سمت چپ قفسه ي سينه چاره اي جز تير كشيدن نداره!

 

+يادگاري در یکشنبه 1388/07/05 توسط فـواد | |

  
      ديشب كسي مزاحم خواب شما نبود؟!

ديشب كسي مزاحم خواب شما نبود؟
آيا زني غريبه در اين كوچه ها نبود؟

آن دختري كه چند شب پيش ديده ايد ،
دمپايي اش - تو را به خدا - تا به تا نبود؟

يك چادر سياهِ كِشي روي سر نداشت؟
سر به هوا و ساده و بي دست و پا نبود؟

يك هفته پيش گم شده آقا! وَ من چقدر
گشتم ، ولي نشاني از او هيچ جا نبود

زنبيل داشت ، در صف نان ايستاده بود
يك مشت پول خرد... نه آقا! گدا نبود!

يك خرده گيج بود، ولي... نه! فرار نه!
اصلاً به فكر حادثه و ماجرا نبود

عكسش؟ درست شكل خودم بود؛ مثل من
هم اسم من وَ لحظه اي از من جدا نبود

يك دختر دهاتي تنها كه لحجه اش
شيرين و ساده بود ولي مثل ما نبود

آقا ، مرا درست ببين... اين نگاه خيس
يا اين قيافه در نظرت آشنا نبود؟

ديشب صداي گريه يك زن شبيه من
در پشت در مزاحم خواب شما نبود؟!


" پانته آ صفايي" 


+يادگاري در جمعه 1388/07/03 توسط فـواد | |

        


در وفاي عشق تو ، مشهور خوبانم چو شمـع
شب نشين کوي سربازان و رندانم چو شمع

روز و شب خوابم نمي آيد به چشم غم پرست
بـس که در بيماري هجر تو گريانم چو شمع

رشتـه ي صـبرم به مقراض غمت ببريده شد
همـچـنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع

گر کـميت اشـک گلگونم نـبودي گرم رو
کي شدي روشن به گيتي راز پنهانم چو شمع

در ميان آب و آتش همچنان سرگرم توسـت
اين دلِ زار و نزارِ اشـک بارانـم چو شـمـع

در شـب هجران مرا پروانه وصلي فرسـت
ور نه از دردت جهاني را بسوزانم چو شمـع

بي جمال عالم آراي تو روزم چون شب است
با کمال عشق تو در عين نقصانم چو شمـع

کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمـت
تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شـمـع

همـچو صبحم يک نفس باقيست تا ديدار تو
چـهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع

سرفرازم کن شبي از وصـل خود اي نازنين
تا مـنور گردد از ديدارت ايوانم چو شـمـع

آتـش مـهر تو را حافظ عجب در سر گرفت
آتـش دل کي به آب ديده بنشانم چو شمع


حضرت حافظ (عليه الرحمه)



+يادگاري در پنجشنبه 1388/06/26 توسط فـواد | |


از تمام رمز و رازهای عشق

جز همین سه حرف

جز همین سه حرف ساده میان تهی

چیز دیگری سرم نمی شود !

                من سرم نمی شود

                                        ولی...

                          راستی

                                       دلم

                                             که می شود!



" زنده ياد قيصر امين پور "

+يادگاري در پنجشنبه 1388/06/12 توسط فـواد | |

اينجا براي از تو نوشتن هوا كم است
دنيا براي از تو نوشتن مرا كم است

اكسير من، نه اينكه مرا شعر تازه نيست
 من از تو مي نويسم و اين كيميا كم است!

دريا و من چه قدر شبيه ايم ، گرچه باز
من سخت بيقرارم و او بيقرار نيست

 با او چه خوب مي شود از حال خويش گفت
 دريا كه از اهالي اين روزگارنيست!

امشب ولي هواي جنون موج ميزند
دريا سرش به هيچ سري سازگار نيست

 اي كاش از تو هيچ نمي گفتمش، ببين
دريا هم اينچنين كه منم بردبار نيست...


"محمد علی بهمنی"

+يادگاري در پنجشنبه 1388/05/29 توسط فـواد | |