|
دل اگر خدا شناسی همه در رخ علی بین بخدا که در دو عالم اثر از فنا نماند مگر ای سحاب رحمت تو بباری از نه دوزخ برو ای گدای مسکین در خانه ی علی زن بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب ! چو به دوست عهد بنند ز میان پاک بازان نه خدا توانمش خواند ، نه بشر توانمش گفت به دو چشم خون فشانم هله اي نسيم رحمت به اميد آنكه شايد برسد به خاك پايت چو تويي قضاي گردان ، به دعاي مستمندان چه زنم چو ناي هر دم ز نواي شوق او دم « همه شب در اين اميدم كه نسيم صبحگاهي ز نواي مرغ يا حق بشنو كه در دل شب " استاد شهريار " عید غدیر سالروز تاج گذاری اسوه عدالت و منتهای عرفان امیر مومنان علی (ع) مبارک
" ملك الشعرا بهار " اين شعر را دوست دارم. مخصوصا از زبان استاد شهير كه به قول معروف قند مكرر است. :)
خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت چه مي كني اگر او را كه خواستي يك عمر ، رها كني برود ، از دلت جدا باشد رها كني بروند و دوتا پرنده شوند گلايه اي نكني ، بغض خويش را بخوري خدا كند كه... نه ، نفرين نمي كنم ، نكند خدا كند فقط اين عشق ، از سرم برود " نجمه زارع " پي نوشت:
هرگاه يك نگاه به بيگانه مي كني اي آنكه دست بر سر من ميكشي! بگو گفتي به من نصيحت ديوانگان مكن اي عشق سنگدل كه به آيينه سر زدي بر تن چگونه پيله ببافم كه عاقبت عشق است و گفته اند كه يك قصه بيش نيست " فاضل نظري "
دسته گل ها دسته دسته میروند از یاد ها سخت گمناميد ، اما اي شقايق سيرتان با شما هستم! ،كه فردا كاسه ي سرهايتان غير تكرار غريبي ، هان! چه معنا ميكنيد؟ با تمام خويش ناليدم چو ابري بي قرار هان! بكوب اما به آن عاشقترين عاشق بگو: مثل دريا ناله سر كن در شب طوفان و موج " عليرضا قزوه " ( آبان ۱۳۸۶) پي نوشت:بياد شهيداني كه سرخ رفتند تا ما سبز بمانيم.
موهام روی شانه ی توفان غم رهاست دارند از مقابل چشمان عاشقت دارم عروس میشوم ، این آخرین شب است حتي طنين زلزله ويران نميكند آن سيب كال ترش كه بر روي شاخه بود اما به جاي باغ تو در ظرف ميوه است آيينه شمع دان و لباس سفيد و... آه روي سرش هنوز همان چادر كشي ست كل ميكشند يا؟... نه! ، به شيون نشسته اند! * حالا چرا ـ عزيز دلم! ـ بغض كرده اي؟ " پانته آ صفايي " پي نوشت:
ديشب كسي مزاحم خواب شما نبود؟ آن دختري كه چند شب پيش ديده ايد ، يك چادر سياهِ كِشي روي سر نداشت؟ يك هفته پيش گم شده آقا! وَ من چقدر زنبيل داشت ، در صف نان ايستاده بود يك خرده گيج بود، ولي... نه! فرار نه! عكسش؟ درست شكل خودم بود؛ مثل من يك دختر دهاتي تنها كه لحجه اش آقا ، مرا درست ببين... اين نگاه خيس ديشب صداي گريه يك زن شبيه من " پانته آ صفايي"
حضرت حافظ (عليه الرحمه)
جز همین سه حرف جز همین سه حرف ساده میان تهی چیز دیگری سرم نمی شود ! من سرم نمی شود ولی... راستی دلم که می شود!
اينجا براي از تو نوشتن هوا كم است امشب ولي هواي جنون موج ميزند اي كاش از تو هيچ نمي گفتمش، ببين
|
About![]()
لیلی زیر درخت انار نشست آرشيو اشعارآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 پيوندها
ديوان حافظ
رد پای احساس
حضرت حافظ |